از تواین تنگ بلوری ، چش تو چشماشون میدوزم
شاید از نگام بخونن ، که تو آب دارم می سوزم
سخته عمرت جای دریا توی یه شیشه حروم شه
اگه بشکنیش رهاییت ... نرخ زندگیت تموم شه!
من تو تنگ حسی رو دارم،که تو میدونی چه حسی
توی ِ زجری...بی قراری...فک کنن داری میرقصی!
با یه مشتی صدف و سنگ، اینجا دریا راه انداختن
اما در اصل واسه ی ما گور ِ دسته جمعی ساختن!
روزی یکیمون میمیره ، شاید فردا نوبت من...
می دونم که آرزو هام، ته ِ این تنگ خفه میشن...
چرا واسَشون مهم نیس؟اینکه چی میگم،چی میخوام
تهِ آکواریمم ... یا ، تو یه اقیانوس آرام ...
فکر اقیانوس و موجاش ، می دونم زنده به گوره
پشت کوها دریا ساختن تا بگن چشم ما شوره
اما من کم نمیارم ... آرزومو نمی بازم ...
اگه حتی تو بیابون ... شده دریامو میسازم
تنگ ُ بندازم یه دریا ، جلو چشمام ِ یه لحظه
جون دادن رو دست موجا، گرونه...اما می ارزه
من تو تنگ حسی رو دارم،که تو میدونی چه حسی
که تو زجری...بی قراری... فک کنن داری میرقصی!
+
تاريخ 89/08/30ساعت 1:27 AM نويسنده مرجان کوثری
|